تاریخ پیدایش اهل سنت و تشیع ؟ - بزرگترین وکاملترین وبلاگ دانلودکتاب ونرم افزاررایگان

بزرگترین وکاملترین وبلاگ دانلودکتاب ونرم افزاررایگان

تاریخ پیدایش اهل سنت و تشیع ؟

تاریخ پیدایش اهل سنت و تشیع ؟




نام اهل سنت از چه زمانی وضع شده و چند اصطلاح دارد؟
1. کاربرد های اصطلاح اهل سنت: این اصطلاح در یکی از معانی زیر به کار می رود:
الف) در مقابل اصطلاح شیعه، یعنی اعتقاد به این که درباره امامت و خلافت نصی از کتاب و سنت وارد نشده و تعیین خلیفه ی پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و پیشوای مسلمانان پس از رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به انتخاب مسلمانان واگذار شده است، این معنا بر همه ی فرقه های اسلامی غیر از شیعه منطبق است(1)
ب) در مقابل اهل بدعت، که غالباً با کلمه ای (جماعه) ذکر شده، گفته می شود (اهل سنت و جماعت). این معنا نزد متکلمان اشاعره و ماتریدیه رایج است، آنان خود را اهل سنت و فرقه های دیگر از قبیل قدریه، معتزله، خوارج و حتی شیعه را اهل بدعت نامیده اند(2)چنان که ابو منصور بغدادی آن را به فقهای مذاهب چهار گانه فقهی: حنفیه، مالکیه، شافعیه و حنبلیه و متکلمان صفاتیه تفسیر نموده، و معتزله، امامیه و فرقه های دیگر اسلامی را به (اهل بدعت و هوا) وصف کرده است(3) بغدادی سپس ملاک سنی بودن را ایمان به امور زیر دانسته است:
1- حدوث عالم.
2-یگانگی آفریدگار جهان و صفات کمال و جلال او
3 -نبوت پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و عمومیت و خاتمیت نبوت و شریعت او.
4- قرآن اساس و سرچشمه ی شریعت اسلامی است.
5-کعبه قبله مسلمانان است، پس هر کس به امور یاد شده ایمان داشته و بدعتی در دین ایجاد نکند که به کفر بینجامد، سنی یکتاپرست خواهد بود(4)
روشن است که همه ی فرقه های اسلامی به اصول یاد شده، ایمان دارند، بنابر این تنها کسانی از اصطلاح اهل سنت بیرون خواهند بود که عقایدی داشته باشند که به کفر بینجامد، مانند قائلان به تشبیه و تجسیم.
ج) گرفتن ظواهر آیات و روایات و به کار نگرفتن تأویل و توجیه، حتی درباره ای متشابهات قرآن و سنت، در این باره باید از هر گونه اظهار نظر و بیان معنای آیه یا حدیث خود داری کرد، و به اصطلاح قایل به تفویض شد، بنابر این کسانی که درباره ای متشابهات دست به توجیه می زنند، اهل سنت نخواهند بود، این معنا تنها بر عده ای از اهل حدیث و حنبلی ها در قدیم و سلفیه در عصر حاضر منطبق می گردد، چنان چه ابن رجب حنبلی گفته است: طریقه صواب همان است که سلف صالح پیموده اند و آن این که از تفسیر آیات و روایات و بیان چگونگی و ذکر مثال خود داری کرده و در معانی آن ها فرو نرفته اند و در کلمات آنان مطالبی از آن چه در کلمات متکلمان آمده است، یافت نمی شود(5)
د: اعتقاد به افضلیت ابابکر و عمر ومحبت عثمان و علی بن ابی طالب،گفته شده است،سلف چنین طریقه ای داشته اند(6)
تاریخ پیدایش اصطلاح اهل سنت :
در این باره اقوالی ذکر شده است:
1- از کلمات برخی از اهل حدیث و اشاعره استفاده می شود که به نظر آنان این اصطلاح در عصر صحابه معروف بوده است، ولی هیچ گونه شاهدی از حدیث یا تاریخ آن را تأیید نمی کند(7)
2- سهل بن محمد سجستانی رازی در کتاب (الزینه) چنان که در کشف الظنون جزء سوم آمده،تاریخ پیدایش این اصطلاح را عهد و زمان خلفای عباسی دانسته و گفته است: در عصر معاویه گروهی از مسلمانان که هوا خواه عثمان بودند (عثمانیه) نامیده می شدند، و دوستداران علی ـ علیه السلام ـ (علویه) خوانده می شدند و آنان پیش از آن به شیعه معروف بودند، آن گاه در زمان حکومت عباسیان نام علویه و عثمانیه، نسخ گردید، علویه به نام پیشین خود، یعنی شیعه و دیگران اهل سنت نامیده شدند، و این دو نام پس از آن ادامه یافت(8)
3-قول دیگر این است که تاریخ این اصطلاح، به اواخر قرن اول یا اوایل قرن دوم هجری باز می گردد(9)چنان که در رساله ای که عمر بن عبدالعزیز (متوفای 101 هـ) در ابطال نظریه قدر نوشته است، اصطلاح (اهل سنت) به کار رفته است، آن چه از ظاهر کلام عمر بن عبدالعزیز استفاده می شود، اهل سنت به معنای اصطلاحی آن نیست، بلکه مقصود محدثان و ناقلان و عاملان به سنت نبوی است، چنان که گفته است: (تحقیقا شما دانستید که اهل سنت می گفتند: چنگ زدن به سنت راه نجات است(10)
نتیجه و پاسخ: با در نظر داشت این مطلب که قول اول را هیچ گونه شاهدی از حدیث و تاریخ تأیید نمی کند، و در قول سوم این احتمال وجود دارد که، مراد از اهل سنت، اهل سنت به معنای اصطلاحی نبوده، بلکه مقصود محدثان و ناقلان و عاملان به سنت نبوی بوده است، به نظر می رسد قول دوم به واقعیت نزدیک تر است،
بنابر این تاریخ پیدایش اصطلاح اهل سنت درزمان خلفای عباسی بوده، و سه اصطلاح دارد:
1- اهل سنت در مقابل اصطلاح شیعه.
2- اهل سنت در مقابل اهل بدعت.
3- گرفتن ظواهر آیات و روایات و اجتناب از توجیه حتی در متشابهات قرآن و سنت (سلفیه).
پی نوشت:
1- فرق و مذاهب کلامی، قم، 1383، ص171. ربانی گلپایگانی، علی،
2 -ابن منظور، لسان العرب، قم، نشر ادب حوزه، 1405ق، ج14، ص 658.
3 -بغدادی عبدالقاهر، الفرق بین الفرق، بیروت، دار الآفاق الجدیده، ص6ـ7 و 13.
4-. همان، ص 209.
5- فرق و مذاهب کلامی، همان، ص172 به نقل از اصول السنه، ص 42.
6 -النسفی محمد عمر، شرح العقائد النسفیه، کویته پاکستان، مکتبه رشیدیه، ص108.
7 -فرق و مذاهب کلامی، همان، ص173.
8 -الامین سید محسن، اعیان الشیعه، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، ج1، ص 19.
9 -بحوث فی الملل و النحل، قم، لجته اداره الحوزه العلمیه، سبحانی 1413ق، ج1، ص 343
10- اصفهانی ابو نعیم احمد بن عبدالله، حلیه الاولیاء، مصر، ج5، ص 346.

ادادمه دارد...........


اهل سنت چه پاسخی دارند ؟




اهل سنت و پیدایش مذاهب .
شکى نیست که در زمان پیامبر(ص ) و پس از ارتحال آن حضرت مذاهبى که اکنون در بین اهل سنت وجود دارد نـبـوده اسـت بلکه از قرن سوم و چهارم به بعد مذاهب گوناگون اعتقادى و فقهى پدید آمد و در اثر عوامل گوناگون سیاسى و مذهبى برخى از مذاهب به رسمیت شناخته شد و برخى دیگر حذف گردید.
چرا های بی پاسخ اهل سنت؟
1ـ چرا بعضى از مذاهب رسمیت یافته و برخى رسمیت نیافت ؟ به چه دلیل باید از مذهب ابوحنیفه یا مالک تبعیت نمود, ایاقرآن فرموده یا سنت ؟ مگر آنان مجتهد نبودند؟ آیا نظر یک مجتهد براى مجتهد دیگر ارزش دارد؟.
2ـ آیا در عصر صحابه مذاهب اربعه وجود داشته یا صحابه هریک به نظر خود عمل کرده و مردم هر منطقه نیز به آنان مراجعه نموده و مسایل دینى خویش را فراگرفته اند؟.تـفـاوت بسیار روشنى بین اهل سنت قرن دوم و سوم یعنى دوران بنى امیه , بنى عباس و در عصر عثمانیه مـیـان اهـل سـنت و عصرحاضر دیده مى شود خواه از دیدگاههاى فقهى یا اعتقادى که با مطالعه تاریخ به خوبى روشن مى شود.
3ـ آیا آنچه در اثر فشار خلفاى ستمگر بنى امیه و بنى عباس و عثمانیه افزوده شده مى توان به عنوان سنت نبوى معرفى نمود؟.
4ـ آیـا آنـچـه گروههایى مانند سپاه صحابه و متعصبین از اهل سنت و وهابیت تبلیغ مى نمایند و به خورد مـردم مـى دهـنـد مى توان اسلام ناب دانست ؟ آیا اهل سنت از سنت نبوى تبلیغ مى کنند یا از سنت اموى و عثمانى ؟.
5ـ آیـا نـامى از مذاهب اهل سنت در زمان پیامبر اکرم (ص ) وجود داشته است ؟ تاریخ و روایات خلاف آن را ثابت مى کند زیرانام اهل سنت از عصر معاویه به بعد پیدایش یافته است ؟.

6ـ آیـا عـقاید اهل سنت نظیر اطاعت از هر سلطان و خلیفه , عقیده به جبر, عدالت همه صحابه , افضلیت بر اساس خلافت ودهها مورد دیگر نتیجه حکومت معاویه و بنى امیه نیست ؟.
7ـ آیا تقلید از فردى که چندین قرن پیش زندگى مى کرده صحیح است ؟.
8ـ چـرا هـر گـروه از مـذهـب خـاصى تقلید کنند که 13 قرن پیش زندگى مى کردند و آنان هیچ گونه امـتـیـازى بـر فـقـها و بزرگان امروزنداشته اند؟ آیا در هر عصرى یک دانشمندان در میان اهل سنت پیدا نمى شود که با اجتهاد صحیح , اسلام را معرفى نموده ومردم را از تعصبات بیجا نجات بخشد و مسایل جدید و نو پدید را بر اساس قرآن و سنت اجتهاد نماید, چنانکه فقهاى شیعه در هر عصرى از این ویژگى برخوردار هـسـتـند؟ آیا صحیح است که در مسایل اعتقادى از عالمى که در قرن سوم و چهارم دیدگاهایى را عرضه کـرده تـقـلـید نمود و در مسایل فقهى از عالم دیگر, در صورتى که از دیدگاه علماى اهل سنت در اصول دین اجتهاد و یقین شرط است ؟ آیا علوم و افکار امروز مانند 13 قرن پیش است ؟ آیا نیازها و احتیاجات جامعه اسلامى امروزمانند قرنهاى پیشین است ؟
وچرا وچرا؟؟؟؟

ادامه دارد............


اهل سنت چه پاسخی دارند ؟




چـرا فـتواى شیخ محمود شلتوت از علماى بزرگ اهل سنت مصر و رییس دانشگاه الازهر مبنى بر جواز تـقلید و پیروى ازمذهب شیعه که بر اساس قواعد علمى و فقهى نظر داده مورد بى توجهى قرار مى گیرد؟ آیا دلیلى جز تعصبات مذهبى دارد؟مگر مذهب شیعه غیر از مکتب اهل بیت است ؟ آیا براى تبعیت از مذهب شـیـعه دلیلى غیر از حدیث ثقلین ـ ((انى تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتى )) ـ لازم است ؟ اگر براى تبعیت از مذاهب اربعه اهل سنت دلیلى نیست , حدیث ثقلین بهترین دلیل برپیروى و رسمیت یافتن مذاهب شـیـعـه مى باشد اگر کتابهاى بزرگان شیعه مورد مطالعه قرار گیرد هرگز دروغها و افترائات به وجود نـمى آید متاسفانه برخى از اهل سنت براى شناخت عقاید یک مذهب به گفته هاى ملاهاى خودشان بسنده مى نمایندآیا مى توان یک مکتب را از این طریق شناخت و درباره اش قضاوت نمود؟.
10ـ اهل سنت و حادثه عاشوراى سال 61ه ق .
بـا تـوجـه به اینکه حسین بن على (ع ) فرزند عزیز فاطمه زهرا و نوه پیامبر اکرم (ص ) بوده و آن حضرت در روایـات فراوانى به دوستى و محبت ایشان تاکید فرموده و با توجه به اینکه حسین بن على (ع ) پس از پدر و بـرادرشـان حـسـن بن على (ع ) افضل زمان خود به شمار مى آمده و همه مسلمانان آن عصر ایشان را قبول داشته اند و به خاطر عمل به دستورات قرآن و جدبزرگوارش که توسط بنى امیه از بین رفته و ستم و فساد سـراسر جامعه اسلامى را فراگرفته بود قیام و انقلاب نمود تا از 23سال زحمت پیامبر بزرگ (ع ) نگهدارى نماید از این رو از تمام مسلمانان استمداد طلبید و آنان را به وظیفه خود هشدار داد وفرمود: ((جدم رسول خدا فرمود: هرکس سلطان ستمگر را ببیند که حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام نماید و عهد وپیمان الـهـى را نـقـض نماید و بر علیه او قیام نکرده و سخن نگوید جایگاه او در قیامت با آن سلطان ستمگر یکى خواهد بود )) اما در این میان گروه خاصى از مسلمانان و مؤمنان کوفه به آن حضرت لبیک گفته و از آن حضرت دعوت نموده و گفتند: ماحاضر نیستیم خلافت ستمگران بنى امیه را بپذیریم با توجه به آنکه اهل سنت جمعیت فراوانى را داشتند:
1ـ چرا آنان به نداى امام حسین (ع ) لبیک نگفتند؟.
2ـ چـرا افـرادى مانند عبداللّه عمر و عبداللّه زبیر و عبدالرحمن ابوبکر و دهها تن دیگر که امام حسین را بر حـق و افـضل مى دانستند لبیک نگفتند و هر کدام در گوشه اى پنهان شدند؟ بلکه برخى از این افراد مانند عـبـداللّه عمر مردم را به بیعت بایزید دعوت مى کردند چنانکه در صحیح بخارى , ج 9, کتاب الفتن باب اذا قال عند قوم شیئا, روایت کرده که عبداللّه بن عمرمردم را از گرویدن به امام منع نموده ودعوت به بیعت با یزید مى کرده است در مسند احمد بن حنبل , ج 2, ص 48 از نافع نیزاین روایت آمده است
3ـ تاریخ نشان مى دهد که اهل سنت در جبهه امام نبودند اگر مى بودند نامى از آنان در زمره شهدا بود!!

11- اگر اهل سنت ادعا مى کنند که باید از سنت نبوى پیروى شود چرا از امامان اهل بیت بویژه امام صادق (ع ) در کـتـابهاى روایى خود روایت نکرده اند؟, در صورتى که از خوارج و نواصب و امویها روایت کرده اند؟ مانند روایت بخارى در کتاب صحیح خود از یکى از خوارج به نام عمران بن خطان .
12- چرا بیشترین روایات خود را از ابوهریره گرفته اند؟ تعداد روایاتى که از ابوهریره نقل کرده اند 5374 عدد است درصورتى که ابوهریره در دو سال آخر حیات پیامبر(ص ) مسلمان شد و پیش از مدتى اندک همراه آن حـضـرت نـبود اما ازحضرت على (ع ) که از کودکى تا لحظه وفات پیامبر(ص ) همراه آن حضرت بوده است تنها تعداد 537 حدیث نقل شده است ؟.
حـضـرت على (ع ) در پنج سال حکومت خودش بهترین خطبه ها و سخنرانیها را داشته و به تبیین و تفسیر اسلام و سنت نبوى پرداخته اما در صحیح بخارى و مسلم اثرى از آنها دیده نمى شود!.
13- مـگـر پـیامبر(ص ) نفرمود: ((انا مدینة العلم و على بابها)) و یا ((انا دارالحکمة و على بابها)) و در جاى دیگر فرمودند: ((على مع الحق و الحق مع على )), آیا باز هم على (ع ) مظلوم نیست ؟.
14- آیـا عـلـى از مصادیق آیه تطهیر و مباهله نیست ؟ آیا امام حسن و امام حسین و حضرت فاطمه زهرا(س ) مصداق آیات مذکور نیستند؟ .
15- آیا معناى دوست داشتن اهل بیت پیامبر(ص ) این است ؟ دوست داشتن از دو راه ثابت مى شود یکى اظهار آن در مـجامع علمى و اعتقاد به آنها و دیگر پیروى و تمسک به آنان در گفتار و کردار, ((ان تمسکتم بهما لـن تضلوا ابدا)), آیا مودت عترت واهل بیت تنها زبانى است و قلبى نیست ؟ یا معناى آن , همان چیزى است که در حدیث ثقلین آمده است یعنى در همه چیز به خاطر گمراه نشدن به آنها تمسک کردن یعنى به نظر آنها معتقد بودن و عمل کردن ؟.
16- آیـا صـحـیـح است مسلمانان به سوى کسانى سوق داده شوند که عداوت و دشمنى اهل بیت را داشتند مانند معاویه ؟ آیااین روش به معناى جنگ با اهل بیت نیست ؟

ادامه دارد............


.. و مهمترین سوال تاریخی بی پاسخ اهل سنت؟؟؟




17- اگر علی ومعاویه هر دو به حق بودند ؟ چرا با هم جنگیدند ؟ واگر علی به حق بود چرا اهل سنت معاویه را خال المومنین و از صحابه میدانند؟
واگرمعاویه به حق بود چرااهل سنت علی را خلیفه چهارم میدانند ؟
وچرا اگر هر دو به حق بودند چرا فرزند معاویه فرزند علی را کشت ؟ وچرا وچرا؟


مناظره امام حسین(ع) با عمر بن خطاب




روزی عمربن خطاب روی منبر پیامبر خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ نشسته، و برای مردم سخنرانی می‌کرد؛ در ضمن سخنان خود، یاد‌آور شد که من بر جان و مال مؤمنان ولایت دارم.
امام حسین ـ علیه‌السّلام ـ از گوشه مسجد، خطاب به عمر فرمود:
«اِنْزِل أیُّها الْکَذّابُ عن مِنْبَرِ أبی رَسولِ اللهِ ـ صلی الله علیه و آله ـ لامِنْبَرِ أبیکَ
«مرد دروغگو از منبر‌یکه تعلق به پدرم رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ دارد، و ربطی به پدرت ندارد پایین بیا»
عمر گفت:«حسین! آری بجان خودم سو‌گند که این منبر از آن پدر توست نه پدر من، اما چه کسی این سخن را به تو آموخته؟ حتماً پدرت علی این کلمات را به تو یاد داده است؟!.»
حضرت فرمودند: «اگر بفرمان پدرم سخن بگویم و فرمان پدرم را اطاعت کنم. بجان خودم سوگند که او هدایتگری راستین است و بوسیله او هدایت خواهم شد؛ پدرم علی ـ علیه‌السّلام ـ طبق پیمانی که پیامبر خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ بوسیله جبرئیل و از جانب خداوند آورده است، بر گردن مردم بیعت دارد، و جز افرادیکه منکر کتاب خدا هستند کسی نمی‌تواند این بیعت را انکار نماید، مردم ازاین بیعت و پیمان الهی قلباً آگاهند؛ امابا ز ً آنرا انکار می‌کنند. وای بر آنان که حق ما اهلبیت را انکار می‌نمایند، اینان چگونه با پیامبر خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ روبرو خواهند شد با آنکه پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ بر آنان غضبناک خواهد بود، و برای خو‌یشتن عذابی سخت در پیش دارند؟»
عمر به آن حضرت گفت:«ای حسین! هر کس حق پدرت را انکار کند لعنت خدا بر او باد، لکن بدان که مردم، ما را به حکومت گماشتند و ما نیز این حکومت را پذیرفتیم، اگر مردم پدرت را امیر خود می‌ساختند، ما نیز فرمان می‌بردیم.» حضرت به او گفت:
:یَا بْنَ الخَطّاب! فاَیُّ النّاسِ اَمَّرَک عَلی نفْسِهِ قَبْلَ اَنْ تُؤمَّرِ اَبابَکْرِ عَلی نَفْسِکَ لِیُؤَمِّرَکَ علَی النّاسِ بلاحُجَّهٍ مِنْ نبیٍّ وَ لا رِضیً مِنْ آلِ مُحَمَدٍ ـ صلی الله علیه و آله .
ای پسر خطاب! پیش از آنکه تو ابوبکر را بر خویشتن امیر سازی، تا او هم در مقابل، بدون هیچ‌گونه مدر‌کی از طرف پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ ، و بدون رضایت اهل بیتش، تو را بر مردم امیر سازد، کدام مردم ترا بر خود امیر کرده بودند؟
فَرِضاکُمْ کانَ لُمِحَمَّدٍ ـ صلی الله علیه و آله ـ رِضیً وَ رِضیَ اَهْلِهِ کان سَخَطاً!
اای عمر!آیاتو چنین می‌پنداری که رضایت تو موجب خوشنودی حضرت محمّد ـ صلی الله علیه و آله ـ است، اما خشنودی اهل بینش موجب غضب او خواهد بود؟!
أما وَالله لَوْ اَنَّ لِلّسانِ مَقالاً یَطولُ تَصْدیقُهُ وَ فِعْلاً یُعنیهِ المُؤمِنونَ لَما تَخَطََّبْتَ رِقابَ آلِ مُحَمَدٍ ـ صلی الله علیه و آله ـ وَ صِرْتَ الحاکِمُ عَلَیْهُمْ بِکِتابٍ نُزِّل فیهِم لا تَعْرِفُ مُعْجَمَهُ وَ لا تَدْری تَأویلَهُ، اِلاّ‌سَماعُ الاذانِ.»
به خدا سوگند اگر زبانم باز بود که حقایق را بگویم، و مردم نیز حقایق را تصدیق می‌نمودند، و افراد با ایمانی بودند که وارد عمل شوند تو نمی‌توانستی روی منبری که مربوط به خاندان پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ است قرار‌گیری، و روی سر آنان به سخنرانی پردازی، و با قرآنی که در این خاندان نازل گشته است بر آنان حکومت کنی، با اینکه کلمات و حروف قرآن را از یکدیگر نمی‌‌شناسی و جز مسمو‌عاتی اندک از تفسیر و تأویل آن سر در نمی‌آوری.
الُمخْطِیءُ وَ المُصیبُ عِنْدَکَ سَواءٌ، فَجَزاکَ الله جزاءَکَ، وَ سَألَکَ، عَمّا أحْدَثْتَ سؤالاً خفیّاً»[1] در بی کفایتی تو همین بس که بین خطا‌کاران و پاکان فرق نمی‌گذاری، خداوند ترا بسزای کرده‌هایت برساند، و درباره این همه بدعت‌ها که بنیان گذاشتی، سخت مورد بازپرسی‌ات قرار خواهد داد.
پی نوشت:

1- تاریخ ابن عساکر


تاریخچه‌ شیعه




شیعه‌‌ امامیه
شیعه در لغت و اصطلاح
شیعه در لغت بر دو معنا اطلاق می‌شود،
یکی توافق و هماهنگی دو یا چند نفر بر مطلبی،
و دیگری، پیروی کردن فردی یا گروهی، از فرد یا گروهی دیگر(1)
و در اصطلاح به آن عده از مسلمانان گفته می‌شود که به خلافت و امامت بلافصل علی ـ علیه السلام ـ معتقدند، و بر این عقیده‌اند که امام و جانشین پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ از طریق نصّ شرعی تعیین می‌شود، و امامت حضرت علی ـ علیه السلام ـ و دیگر امامان شیعه نیز از طریق نص شرعی ثابت شده است(2)
اطلاق شیعه بر دوستان و پیروان علی ـ علیه السلام ـ،
نخست، از طرف پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ صورت گرفته است. این مطلب، در احادیث متعددی که از آن حضرت روایت شده، مطرح شده است. چنان که سیوطی از جابر بن عبدالله انصاری و ابن عباس و علی ـ علیه السلام ـ روایت کرده که پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در تفسیر آیه‌ :ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریّه» (بیّنه / 7) اشاره به علی ـ علیه السلام ـ کرده و فرموده‌اند: «تو و شیعیانت» روز قیامت، رستگار خواهید بود.(3)
فرقه های شیعه :
فرقه‌های اصلی شیعه که هم اکنون نیز موجودند عبارتند از: شیعه‌ اثنا عشریه، شیعه‌ی زیدیّه، و شیعه‌ی اسماعیلیه، درباره‌ی ‌هر یک از آن‌ها در فصلی جداگانه، به اختصار بحث خواهیم کرد. موضوع بحث در این فصل، شیعه‌ اثنا عشریه است.
وجه تسمیه
اکثریت شیعه، را شیعه‌‌ امامیه یا اثنا عشریه تشکیل می‌دهد،‌از آنجا که آنان جانشینان پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ را دوازده نفر می‌دانند، اثنا عشریه (دوازده امامی) نامیده شده‌اند. نام و خصوصیات امامان دوازدهگانه در احادیثی که از پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ روایت شده، بیان گردیده است آنان عبارتند از:
1ـ علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ 2ـ حسن بن علی ـ علیه السلام ـ 3ـ حسین بن علی ـ علیه السلام ـ 4ـ علی بن الحسین ـ علیه السلام ـ (امام سجّاد) 5ـ محمد بن علی (امام باقر ـ علیه السلام ـ ) 6ـ جعفر بن محمد (امام صادق ـ علیه السلام ـ ) 7ـ موسی بن جعفر (امام کاظم ـ علیه السلام ـ ) 8ـ علی بن موسی (امام رضا ـ علیه السلام ـ )9ـ محمد بن علی (امام جواد ـ علیه السلام ـ ) 10ـ علی بن محمد (امام هادی ـ علیه السلام ـ ) 11ـ حسن بن علی (امام عسکری ـ علیه السلام ـ ) 12ـ ‌حجه بن الحسن (مهدی موعود ـ عج ـ).
شیعه‌ی اثنا عشریه بر مسئله‌ی‌ امامت تأکید خاصّی داشته و عصمت امام و افضیلت او را بر دیگر افراد امت اسلامی بسیار مهم و اساسی می‌داند. و از طرفی، امامت را، پس از سه امام نخست، منحصر در فرزندان امام حسین می‌داند. با توجه به این عقاید ویژه درباره‌ی امامت، به «امامیه» شهرت یافته است.
شیخ مفید، پس از تعریف شیعه به کسانی که به امامت بلافصل علی ـ علیه السلام ـ عقیده دارند درباره‌ی شیعه‌ی گفته است: «این عنوان، مخصوص آن دسته از شیعه است که به وجود امام در هر زمان، و وجوب نصّ جلّی، و عصمت و کمال برای هر امامی معتقد است، و امامت را (غیر از سه امام نخست) منحصر در فرزندان امام حسین ـ علیه السلام ـ می‌داند..(4)
پی نوشت :
1- الشیعه القوم الذین تجتمعوا علی امر، و کل قوم اجتمعوا علی أمر فهم شیعه، و کل قوم أمرهم واحد یتبع بعضهم رأی بعض هم شیع. لسان العرب، کلمه‌ی شیع، المیزان، ج17، ص147.
2- اوائل المقالات، ص35، الملل و النحل، ج1، ص146.
3- الدر المنثور، ج8، ص589، ط دارالفکر. نیز به الغدیر، ج2، ص57ـ58 رجوع شود.
4- اوائل المقالات، ص38

ادامه دارد.........


تاریخ پیدایش تشیّع




..گرچه، در عصر پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ درباره‌ی‌ پاره‌ای از مسایل، اختلاف نظرهایی میان مسلمانان پدید آمد،(1)ولی فرقه‌ها و دسته‌بندی‌هایی که بعدها پیدا شد، در آن زمان وجود نداشت. ولی پس از رحلت پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ اختلافاتی پدید آمد که سبب پیدایش فرقه‌های مختلف در میان مسلمانان گردید. مهمترین اختلافی که در نخستین روزهای پس از رحلت پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ پدید آمد، مربوط به مسئله‌ی خلافت و امامت بود که مسلمانان را به دو دسته تقسیم کرد.
یک دسته معتقد بودند که امامت، همانند نبوت، منصب و مقامی الهی است و از شرایط امام این است که معصوم از خطا و گناه باشد، و این صفت را جز خداوند کسی نمی‌داند، بنابراین راه تعیین امام نصّ الهی است که در قرآن یا احادیث نبوی بیان شده است، و طبق این نصوص، علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ جانشین پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و امام مسلمین است. حضرت علی ـ علیه السلام ـ و بنی هاشم و گروهی از بزرگان صحابه،‌ اعم از مهاجرین و انصار، طرفدار این نظریه بودند. و این همان عقیده‌ی شیعه ـ خصوصاً شیعه‌ی امامیه ـ در مسئله‌ی امامت است.
دسته‌ی دیگر ـ که در رأس آن‌ها ابوبکر و عمر قرار داشتند ـ بر این عقیده بودند که پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ برای خود جانشین تعیین نکرده است،‌ و این کار را به مسلمانان واگذار کرده است. بر این اساس، و با توجه به اهمیت مسئله‌ی خلافت و امامت و نقش حیاتی آن در سرنوشت امت اسلامی، در یک اقدام شتابزده - در شرایطی که حضرت علی ـ علیه السلام ـ و عده‌ای از بزرگان صحابه به تجهیز بدن پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ مشغول بودند ـ عده‌ای از مهاجران و انصار در سقیفه‌ی بنی ساعده گرد آمده، و پس از گفتگوهایی که در مورد خلیفه‌ی پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ میان آن‌ها مطرح شد، سر انجام با ابوبکر به عنوان خلیفه‌ی پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بیعت کردند، و چون شرایط سیاسی و اجتماعی دنیای اسلام و جهان به گونه‌ای بود که امام علی ـ علیه السلام ـ و هواداران او، برای اثبات عقیده خود و عملی ساختن آن، به اقدامات عملی و خصمانه دست می‌زدند، موجودیت اسلام از ناحیه دشمنان خارجی (امپراطوری ایران و روم) و دشمنان داخلی (منافقین) آسیب جدّی می دید، امام علی ـ علیه السلام ـ مصلحت اسلام و مسلمین را پیروی از روش صبر و مدارا دید، و گرچه در مواقع مناسب، دیدگاه خود را درباره نادرستی عمل آنان بیان می‌کرد، ولی از درگیریهای خصومت آمیز خودداری کرد، و در هدایت و پیشبرد جامعه اسلامی، از هیچ گونه کوشش و تلاشی خودداری نمی‌کرد.
و در حل مشکلات، دستگاه خلافت را یاری می‌نمود. تا آنجا که از خلیفه دوم نقل شده که هفتاد بار گفته است :اگر علی نبود عمر هلاک می‌شد» و نیز گفته است: «خدایا مرا برای برخورد با مسئله‌ی دشواری که علی بن ابی طالب حضور ندارند، باقی مگذار(2)
در هر حال، شیعه به عنوان پیروان علی بن ابی طالب و معتقدان به امامت بلافصل او در نخستین روزهای پس از رحلت پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ پدید آمد. البته روایاتی نیز یافت می‌شود که لفظ شیعه در زمان حیات پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بر چهار تن از صحابه اطلاق می‌شد که عبارت بودند از: سلمان، مقداد، ابوذر و عمار یاسر(3)این افراد از جمله کسانی هستند که در مسئله‌ی خلافت و امامت، علی ـ علیه السلام ـ را خلیفه‌ی بلافصل پیامبر می‌دانستند با این وصف، و با توجه به این که نظریه‌ی ‌شیعه در مسئله‌ی امامت به نصوص کتاب و سنّت مستند گردیده است، می‌توان گفت: تشیع، در حقیقت، با اسلام همراه بوده است، هر چند به عنوان یک مذهب، پس از رحلت پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ موجودیت یافت.
پی نوشت:
1-ر.ک. النص و الاجتهاد، تألیف امام شرف الدین
2- ر.ک. الغدیر، ج1

3- فرق الشیعه، ص17ـ18، اعیان الشیعه، ج1، ص18ـ19.


شیعه در عصر خلفای راشدین!!




نخستین مرحله از تاریخ سیاسی و اجتماعی شیعه با رحلت پیامبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ آغاز می‌شود و تا شهادت امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ ادامه می‌یابد. در آغاز این دوره مسأله‌ خلافت و امامت به عنوان مهم‌ترین مسأله‌ سیاسی و دینی در دنیای اسلام مطرح گردید و در پی اختلافاتی که در این باره پدید آمد شیعه به عنوان گروهی از مسلمانان که در مسأله‌ی امامت به نصب و نصّ نبوی قایل بودند نمایان شدند. و از سوی دیگر جمعی از مهاجران و انصار که در سقیفه‌ی بنی‌ساعده گرد آمده بودند تا در مورد خلیفه‌ی پیامبر و پیشوای مسلمانان تصمیم‌گیری کنند،
پس از مجادلات و بحث‌هایی که میان آنان درگرفت، اکثریت آنها با ابوبکر به عنوان خلیفه‌ی پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ و رهبر جامعه‌ی اسلامی بیعت کرند. بدین ترتیب ابوبکر زمام امور را در دست گرفت و دو سال و هفت ماه عهده‌دار این امر بود.
در ابتدای این دوره امیر المؤمنین علی ـ علیه السلام ـ و معتقدان به امامت آن حضرت از بیعت با ابوبکر امتناع ورزیدند و در موارد و مناسبت‌های مختلف به تبیین دیدگاه خود پرداختند. به نقل ابن قتیبه، به دستور ابوبکر امام علی ـ علیه السلام ـ را احضار کردند و از او خواستند تا با ابوبکر بیعت کند.
امام علی ـ علیه السلام ـ به آنان فرمود: انا احقّ بهذا الامر منکم، لا ابایعکم و انتم اولی بالبیعه لى (1) من از شما به امر خلافت و رهبری سزاوارترم، من با شما بیعت نمی‌کنم، شایسته‌تر این است که شما با من بیعت کنید.
در این هنگام عمر و ابو عبیده بن جرّاح خطاب به امام علی ـ علیه السلام ـ سخنانی گفته و از او خواستند تا با ابوبکر بیعت کند، ولی امام ـ علیه السلام ـ بار دیگر این مطلب را که خلافت و امامت حق او و اهل‌بیت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ است را به آنان یادآور شد و فرمود: فو الله یا معشر المهاجرین، لنحن احقّ الناس به، لأنّا اهل البیت و نحن أحقّ بهذا الأمر منکم ما کان فینا القاریء لکتاب الله، الفقیه فی دین الله، العالم بسنن رسول الله، المضطلع بامر الرعیه، المدافع عنهم الامور السیّئه، القاسم بینهم بالسویّه، و الله، انه لفینا، فلا تتبعوا الهوی فتضلّوا عن سبیل الله، فتزدادوا من الحق بعداً(2) ای گروه مهاجران، به خدا سوگند، ما خاندان سزاوارترین مردم به امر خلافت و رهبری امت اسلامی هستیم. تا وقتی که در میان ما قاری قرآن کریم فقیه در دین خدا، عالم به سنت‌های رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ ، توانمند در امر رهبری مردم، و مدافع آنان در ناملایمات، تقسیم کننده‌ی بیت المال در بین آنان به طول یکسان وجود داشته باشد؛ سوگند به خدا که چنین فردی در میان ما خاندان رسالت وجود دارد. پس از هوای نفس پیروی مکنید که گمراه شده و از حق دور خواهید شد.
پیروان و هواداران امام علی ـ علیه السلام ـ نیز در گفتگویی آشکار و روشنگر با ابوبکر اعتقاد خود را در مورد خلافت و امامت بلافصل علی ـ علیه السلام ـ بیان نمودند.
شیخ صدوق نام دوازده تن از مهاجران و انصار که در مورد امامت علی ـ علیه السلام ـ ، با ابوبکر به احتجاج پرداختند را نقل کرده است(3)البته از عبارت وی به دست می‌آید که احتجاج کنندگان منحصر در دوازده نفر نبودند، زیرا پس از ذکر نام آنها گفته است: «و غیرهم» در پایان نیز پس از اشاره به سخنرانی زید بن وهب گفته است: «فقام جماعه بعده فتکلّموا بنحو هذا». این گروه نخست با یکدیگر به مشورت پرداختند. نظر برخی از آنان این بود که هرگاه ابوبکر بر فراز منبر بالا رفت، او را از منبر فرود آورند، ولی عدّه‌ای دیگر این روش را نپسندیدند، و سرانجام تصمیم گرفتند با امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ در این باره مشورت کنند. امام ـ علیه السلام ـ آنان را از برخورد عملی و خشونت‌آمیز با ابوبکر بر حذر داشت. و یادآور شد که چنین برخوردی در آن شرایط مصلحت نیست.
پی نوشت:
1- الامامه و السیاسه: ج1 ص 18
2-همان، ص19
3- شیخ صدوق، الخصال، ابواب اثنی عشر، حدیث 4

ادامه دارد........


گسترش تشیع در عصر امویان




با وجود همه اختناق ها و ظلم و ستم هایی که در عصر امویان بر شیعیان وارد شد، گسترش تشیع متوقف نشد، زیرا مظلومیت خاندان پیامبر، موجب تمایل قلوب مردم به سوی آنان می شد و همواره افراد جدیدی به سلک شیعیان در می آمدند. این مطلب در اواخر دولت اموی کاملاً مشهود است. توسعه تشیع در عصر اموی مقاطعی داشته است که هر مقطع مشخصه ویژه خود را دارد که به سه عصر و مرحله کلی می توان تقسیم کرد:
الف: از سال 40 هـ تا 61 هـ ، عصر امام حسن و امام حسین ـ علیه السّلام ب: از سال 61 هـ تا حدود 110 هـ ، عصر امام سجاد و امام باقر ـ علیه السّلام ـ .
ج: از سال 110 هـ تا 132 هـ ، تا پایان حکومت امویان، عصر امام صادق ـ علیه السّلام
الف ـ عصر امام حسن و امام حسین ـ علیهم السلام ـ
از زمان امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ ، به تدریج شیعه شکل حزبی و گروهی به خود می گیرد و صف شیعیان کاملاً مشخص می شود.
بدین جهت امام حسن ـ علیه السّلام ـ در صلح نامه، یکی از موارد صلح را تأمین امنیت شیعیان پدرش قرار می دهد و این که نباید متعرض آنان شوند(1) شیعه به تدریج تمرین می کند که اطاعت از امام، منوط به حاکمیت بالفعل امام نیست، لذا هنگام بیعت با امام حسن ـ علیه السّلام ـ ، آن جناب شرط می کند که باید در جنگ و صلح از ایشان اطاعت کنند.
همچنین مشخص می شود لزوماً مساوی با حاکمیت نیست و حاکم جوری چون معاویه نمی نواند امام و واجب الاطاعه باشد چنان که امام در خطبه ای که بعد از صلح در مسجد کوفه، به اصرار معاویه و در حضور او ایراد کرد، فرمود:
«خلیفه کسی که به کتاب خدا و سنت پیامبر عمل کند و کسی که کارش ظلم است، نمی نواند خلیفه باشد بلکه پادشاهی است که ملکی به دست آورده، مدت کمی بهره مند می شود بعد لذتش قطع می گردد، ولی باید حساب پس دهد(2)
از دیگر خصوصیات جامعه تشیع در این مقطع، اتحاد و یک پارچگی شیعه است که از موقعیت رهبران شیعه ناشی می شود. تا شهادت امام حسین ـ علیه السّلام ـ هیچ انشعابی در شیعه نمی بینیم. حسنین ـ علیهما السّلام ـ در میان مسلمانان دارای موقعیتی بودند که هیچ یک از ائمه طاهرین بعد از آنها، جایگاه آن دو بزرگوار را نداشتند. اینان تنها ذریه پیامبر بودند. امیرالمؤمنین در جنگ صفین هنگامی که دید امام حسن ـ علیه السّلام ـ با سرعت پیش می رود، فرمود:
«به جای من شما این جوان را نگه دارید(از پیکار او جلوگیری کنید) تا مرا در هم نریزد، که من حریص هستم این دو جوان (حسن و حسین ـ علیهم السّلام ـ )کشته نشوند؛ زیرا با مرگ آن دو نسل پیامبر قطع می شود(3)
حسنین ـ علیهما السّلام ـ در میان صحابه پیامبر نیز احترام خاصی داشتند. این مطلب در بیعت مردم با امام حسن ـ علیه السّلام ـ روشن می شود که صحابه پیامبر خلافت آن حضرت را پذیرفتند و هیچ اعتراضی نکردند؛ لذا در خلافت امام حسن ـ علیه السّلام ـ جز از طرف شام مشکلی نمی بینیم. آنگاه که حضرت صلح کرد و خواست از کوفه خارج شود و به مدینه برگردد، مردم به شدت می گریستند، در مدینه نیز از گزارشی که یکی از قریشیان به معاویه می دهد جایگاه آن حضرت روشن می شود؛ مرد قریشی در گزارش خود به معاویه چنین نوشته بود: یا امیرالمؤمنین! حسن نماز صبح را در مسجد کوفه می خواند و بر سجاده اش می نشیند، تا این که خورشید طلوع کند. آنگاه به ستونی تکیه می دهد، هر کس در مسجد باشد، به خدمتش می رسد و با او گفت و گو می کند تا آفتاب بالا آید، و دو رکعت نماز می گزارد و بر می خیزد و می رود و از حال همسران پیامبر جویا می شود و بعد به منزلش می رود..(4)
امام حسین ـ علیه السّلام ـ نیز مانند برادر بزرگوارش از احترام بالایی برخوردار بود. به طوری که حتی عبدالله بن زبیر، دشمن یر سخت اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ، نمی توانست اما حسین ـ علیه السّلام ـ را انکار کند. تا آن جناب در مکه بود، مردم توجهی به ابن زبیر نداشتند و کار او بالا نمی گرفت، لذا دوست داشت که امام هر چه زودتر از مکه برود. از این رو به امام حسین ـ علیه السّلام ـ عرض می کرد:
«اگر من نیز مثل تو جایگاهی در عراق داشتم، به سرعت به آن جا می رفتم».
موقعیت آن حضرت طوری بود که با بیعت نکردنش، حکومت یزید زیر سؤال می رفت؛ بدین سبب آنان این قدر در بیعت ایشان اصرار داشتند.
این دو بزرگوار در میان بنی هاشم احترام و جایگاه ویژه ای داشتند، طوری که هیچ یک از بنی هاشم در زمان آنان نه تنها داعیه رهبری نداشت، که حتی سروری بنی هاشم را نیز هیچ وقت ادعا نمی کرد. هنگامی که امام حسن ـ علیه السّلام ـ بر اثر سم معاویه از دنیا رفت، ابن عباس در شام بود. معاویه به او گفت:
«ابن عباس، حسن وفات کرد و تو سرور بنی هاشم شدی». ابن عباس گفت:«تا زمانی که حسین هست نه.(5)
حتی ابن عباس با آن موقعیت علمی و سیاسی که داشت و حبرالام؟؟؟ه و مفسر قرآن بود و از لحاظ سنی هم از اما حسن و امام حسین ـ علیهما السّلام ـ بزرگ تر بود، به آنان خدمت می کرد. مدرک بن ابی زیاد نقل می کند:
«ابن عباس مرکب حسن و حسین ـ علیهما السّلام ـ را آماده کرد و رکاب آنان را گرفت تا سوار شدند. گفتم: تو چرا رکاب آنان را می گیری، در حالی که از آنان مسن تر هستی. گفت: احمق! نمی دانی اینها چه کسانی اند؟ اینان فرزندان رسول خدا یند. آیا نعمت بزرگی نیست که خدا به من توفیق داده تا رکاب آنان را بگیرم.(6)
پی نوشت:
1-ابن آشوب شهر آشوب. مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 33.
2- ابوالفرج اصفهانی. مقاتل الطالبیین، ص 82،
3- نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه 168، ص 660.
4- انساب الاشراف، ، ج 3، ص21.
5-مسعودی، علی بن الحسین. مروج الذهب، ، ج 3، ص 9.

6- ابن آشوب . مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 400.